یهویی

یهو خبر دادند زن گرفته؛ با اینکه سن و سالی نداشت. مهدی را می گویم. یادم نیست چند سال داشتم. بچه بودم هر چی بود؛ شاید تازه مدرسه می رفتم. عروسی گرفتند و زدیم و رقصیدیم و مهدی رفت «سر خونه زندگیش».

یهو خبر دادند علی بدنیا آمده. پسر مهدی را می گویم. علی بدنیا آمد و قد کشید و دانشگاه رفت و تمام این ها یهویی بود. آنقدر یهویی، که حالا علی را خیلی ها نمی شناسند؛ چون «مردی شده واس خودش».

ایران از بوسنی باخت. شب حوصله شام درست کردن ندارم. یه ساندویچ در کوله ام دارم و می خورمش و می خوابم. کله صبح باید از هتل بزنم بیرون. نصفه های شب از خواب می پرم از  گرسنگی. هیچ وقت از مینی بار هتل استفاده نمی کنم که پول خون پدرشان را می گیرند. اما چاره نیست. چندتا بیسکویت می خورم و باز می خوابم. یهو می بینم جعفر مرده. دوستم را می گویم. سمیرا زنگ می زند بهم. زن جعفر را می گویم. بین گریه هاش می گوید آخرین کلمه ای که گفته و مرده اسم تو بوده. کپ می کنم. حالا می خواهد بفهمد چرا شوهرش اسم من بدبخت را گفته. قسمم می دهد. قسم می خورم که چیزی نمی دانم. می روم مشهد تا در عزایش شرکت کنم. می بینم جعفر زنده است. قضیه را می گویم. این که مرده بوده و زنش بهم زنگ زده. می خندد. می گوید "اونا رو ولش کن...فک می کنن مرده م. نمی فهمن زنده م." از خواب می پرم. هرطور شده گوشیم را در تاریکی پیدا می کنم. دمدمای اذان است...

صبح مسواک می زنم و وسایلم را جمع می کنم تا اتاق را تحویل دهم. یاد خواب دیشب می افتم. زنگ می زنم جعفر و مطمئن می شوم حال خودش و سمیرا خوب است. ربطش می دهم به گرسنگی و بیسکویت مزخرفی که خوردم. خوابم را می گویم. کوله ام را می بندم. مهدی زنگ می زند. برادرم را می گویم. خبر را می دهد. برادرم هیچ وقت شوخی ندارد با کسی. وقتی هم می گوید کسی مرده یعنی واقعن مرده. و همین باعث می شود مهدی بیاید جلوی چشمم که سن و سالی نداشت. شاید چهل سال. صدای مهدی در گوشم می پیچد"اونا رو ولش کن...". بعد فکر می کنم که چقدر مهدی و جعفر از نظر خلق و خو شبیه هم اند. هر دوتا خنده رو. هر دوتا لجباز. هردوتا تودار. هردوتا یک پسر به اسم علی دارند. هردوتا کارهایشان را یهویی انجام می دهند.

مهدی دیگر یهویی ترین کار عمرش را کرد. عمویم را می گویم. بله...الفاتحه...

 

+   دوشنبه نهم تیر 1393| 2:25 | حسین خادم  | 

در خواب

اتوبوسی سی و سه مسافر داشت

در بیداری

قطاری هزار و صد مسافر دارد

حالا که فکر می کنم

یادم می آید

یکی از سی و سه نفر تو بودی

اما

هیچ کدام از هزار و صد نفر تو نیستی

حالا بدنبال نسبتی هستم

که اتوبوس در آن قطار می شود

سی و سه هزار و صد

تو نیست

 

 

+   پنجشنبه یکم خرداد 1393| 16:50 | حسین خادم  | 


“Death does not come with old age, it comes with oblivion”

Gabriel Garcia Marquez(1927-2014)



+   جمعه بیست و نهم فروردین 1393| 14:24 | حسین خادم  | 

ز من مپرس که در دست او دلت چونست،

ازو بپرس؛ که انگشت‌هاش در خونست!

و گر حدیث کنم، تندرست را چه خبر

که اندرون جراحت رسیدگان چونست...

به حسن طلعت لیلی نگاه می‌نکند

فتاده در پی بیچاره‌ای که مجنونست

خیال روی کسی در سرست هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرونست...

* * *

خجسته روز کسی کز درش تو بازآیی

که بامداد به روی تو فال میمونست

چنین شمایل موزون و قد خوش که تو راست

به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزونست

اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد

مرا به هر چه تو گویی ارادت افزونست

کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد

از آب دیده تو گویی کنار جیحونست



برچسب‌ها: سعدی خوانی
+   سه شنبه ششم اسفند 1392| 23:21 | حسین خادم  | 

نگاهت

حس روزهای پس از خانه تکانی را دارد

وقتی بر مبل نشسته ای و

نگاهم می کنی

نگاهت

که چمدان را از بالای کمد پایین می آورد

نگاهت

که لباس هایت را تا می زند

نگاهت

که عکس هایت را دستچین می کند...


بین خودمان بماند

الکل پیش از تزریق

دردآورتر از سرنگ است


+   چهارشنبه سی ام بهمن 1392| 15:19 | حسین خادم  | 

تا از انگشت هایت

سرو می روید و شمعدانی

سپیدار می روید و اطلسی

غمم نیست

اگر این پنجره

هوای گرفته نشان می دهد و

دود به خانه می آورد

نردبان را نگه دار

باغت را

از پنجره

آویزان

می کنم


+   چهارشنبه نهم بهمن 1392| 2:47 | حسین خادم  | 

ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست

با ما مگو بجز سخن دل نشان دوست

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود

یا از دهان آن که شنید از دهان دوست

ای یار آشنا علم کاروان کجاست؟

تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست

گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار

ما سر فدای پای رسالت رسان دوست!

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت

دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست

رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید

رحمت کند؛ مگر دل نامهربان دوست...

گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد

تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست

بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در

الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد

وان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست؟...


***

ساس های وحشی اتاق را گرفته بودند و می دانستم خوابیدن در اتاق یعنی مهدورالدم شناخته شدن از طرف ایشان! گرما بود و ماهی که رمضان بود و باید طوری این ساعت ها را می گذراندی تا افطار. راهم را کج کردم به سمت 266 که می شد چند ساعتی را بعد یک روز سگ دو زدن در آن آرام گرفت. 266 مهرزاد بود و سنتورش و صدای یاتاقان های بی روغن کولر. زیر خنکای کولر چشمانم خواب می دید که صدایی نیمه بیدارم کرد که:«رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید...». این را قبلا در «دل مجنون» شنیده بودم و کیف ها کرده بودم با «الا شهید عشق»اش. اما این فرق داشت. بیات ترک نبود و همایون بود. همنوازی اش سه تار نبود و ویولن بود. معلوم هم بود که اجرایش خصوصی است و باصطلاح شرکتی نیست؛ بس که بکگراند صدا فش و فش می کرد و هواگیری نشده بود. نگاه کردم دیدم مهرزاد هم گرفته خوابیده و صدا از لپ تاپ نیمه بازش می زند بیرون. چشمانم را گذاشتم روی هم و تا افطار این غزل سعدی مدام ریپلی شد و من آرامترین خواب دنیا را دیدم...


ای پیک پی خجسته(استاد شجریان+دکتر فخر)-دانلود



برچسب‌ها: سعدی خوانی
+   پنجشنبه بیست و ششم دی 1392| 1:35 | حسین خادم  | 

یک نفر چاقو بدست

در چراغ خوابم نشسته است و

نور را قرمز می کند

یک نفر چاقو بدست

در رگهایم ایستاده است و

آب را قرمز می کند

نخند

باور کن

خواب دیده ام:

یک نفر چاقو بدست

در لبانت می رقصد و

پوست را قرمز می کند

از خواب می پرم

یک نفر چاقو بدست

در تختم خوابیده است و

شعر  را   قر   مز     می  کُـ



+   سه شنبه هفدهم دی 1392| 0:34 | حسین خادم  | 

از کنارم می گذری

سری تکان می دهم

از کنارت می گذرم

سری تکان می دهم

از کنارم می گذری

سری تکان می دهم

سری تکان می دهم

سری تکان می دهم...

دلم

یک تبعیدی

که دکمه ی صفر تلفنش خراب شده است




+   جمعه هشتم آذر 1392| 14:24 | حسین خادم  | 

ساعتی خاص بیدار می شدی

ساعتی خاص لبخند می زدی

ساعتی خاص پرده را کنار می زدی

ساعتی خاص...

.
.
.

حالا خانه ای شده ام

کنار خط مترو



عکس: هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست...

+   یکشنبه سوم آذر 1392| 19:23 | حسین خادم  | 

مطالب قدیمی‌تر